اسكندر بيگ تركمان
985
تاريخ عالم آراى عباسى ( فارسى )
كه پادشاه با سلطان مصطفى برادر سلطان احمد است زيرا كه بعد از فوت سلطان احمد به او بيعت كرده اقرار بسلطنت و پادشاهى او داده بوديم و خلع او موافق رضاى ينكچرى نبود و حق بيعت او در ذمه ما است سلطان عثمان از واقعهء مذكور خوفناك گشته بمصلحت چاره جويان كس نزد ينكچرى آقاسى فرستاده پيغام داد كه من به جهت خردسالى اطلاعى از قانون پدران نداشتم حالا از آن نادم و پشيمان گشته آنچه رضاى شما است چنان ميكنم بعضى از اهل تدبير صلاح ديدند كه چون كار از اصلاح و پيغام گذشته وينكچرى خيره شدهاند علاج منحصر در اين است كه پادشاه باز باوجاق ينكچرى آقاسى اندازد و بايشان توسل جويد شايد حميت دامنگير گشته از ارادهء سلطنت سلطان مصطفى بازآيند و سلطان عثمان بمصلحت نيكخواهان فرصت جسته از سراى سلطنت بيرون آمده در عين ستيز و غوغا و كمال اضطرار بخانهء ينكچرى آقاسى رفت . اما طايفهء ينكچرى در اندرون سراى دلاور پاشاى وزير اعظم و رفقاى او سيما حسين پاشا وزير ثانى و قزلر آقاسى و [ 694 ] حاجى سوباشى نامى از معتبران طايفهء سپاهى اغلانى و چاوش باشى و بستانچى باشى كه صاحب اختيار سراى است و امثال ذلك بدست آورده بضرب تيغ و تير از پاى درآوردند و بوثاق سلطان مصطفى رفته او را از مسكن خود بيرون آورده تهنيت پادشاهى گفتند . در اين اثنا مشخص شد كه سلطان عثمان به منزل ينكچرى آقاسى خبر يافت كه پادشاه در خانهء اوست به منزل آمده پادشاه را ملازمت كرده عذر مقدم خواست و در مقام حمايت درآمده با عظماء ينكچرى بگفتگو درآمد و گفت كه چون پادشاه باوجاق شما پناه آورده از كرده نادم و پشيمان است اولى اين است كه باقتضاء مروت و رفع بدنامى باز خاطر او را بدست آوريم و چون آنچه مطلب بود بحصول پيوسته معاندان دفع شدند من بعد با پادشاه در مقام اعتذار و دلجوئى باشيم و درين ماده راسخ گشته غلو نمود طايفهء ينكچرى از بيم آنكه مبادا اين مهم بسعى ينكچرى آقاسى تمشيت پذيرد و پادشاه كه جوان جاهلى است و كينهء ما در دل دارد عاقبت انتقام كشد خاطر بدفع ينكچرى آقاسى قرار داده بر سر او هجوم آورده فى الفور بقتلش پرداختند و سلطان عثمانرا از خانهء او بيرون آورده بقلعهء مشهور به يدى قله كه در جوار بلدهء قسطنطنيه است فرستادند و به آن اكتفاء نكرده از بيم آنكه مبادا صورتى نمايد كه ديگر باره سلطنت و پادشاهى او قرار گيرد همگى آن طايفه به يكديگر اتفاق نموده بيدى قله رفته او را از ميان برداشتند و روز ديگر عموم طبقات سپاه از ينكچرى و غيرهم لباس سوگوارى پوشيده بمضمون . مصراع « خود كشتهء حافظ را خود تعزيه ميدارى » نعش او را از يدى قله بتعظيم و تكريم به شهر درآورده بلوازم تجهيز و تكفين پرداخته در عمارت مقبرهء سلطان احمد در جنب قبر او دفن كردند . القصه اسم سلطنت و پادشاهى ديگر باره بر سلطان مصطفى مخلوع اطلاق نموده طايفهء ينكچرى بيشتر از پيشتر صاحب اختيار امور دولت شده وزير اعظم و ارباب مناصب بمصلحت ايشان تعيين يافت و چون سلطان مصطفى بشوريدگى طبع و خبط دماغ موسوم بود والدهاش به مصلحت وزراء متوجه قطع و فصل مهمات سلطنت ميشد و مكتوب محبت اسلوب از جانب او به حضرت اعلى شاهى ظل اللهى مشتمل بر وقايع